به تو نامه مي نويسم

اي عزيز رفته از دست

اي كه خوشبختي پس از تو

گم شد و به قصه پيوست

اي هميشگي ترين عشق

در حضور حسرت تو

اي كه مي سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مي نويسم

نامه اي نوشته بر باد

كه به اسمت چو رسيدم

قلمم به گريه افتاد...

دفتر عشق :

هر شب در آرزوي آمدنت ستاره ها را مي شمارم .

مي آيي ...

مي دانم كه مي آيي اما صد افسوس كه قدم در روياي من نمي گذاري...

كاريعشقاتور :

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ...

فكر نكن ياد تو بودم كار نداشتم ول مي گشتم ...

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥

 

مي بيني سكوتم را؟ مي بيني درماندگيم را ؟ مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟ مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟ مي بيني ؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند ... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست... مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح مي كند؟ مي بيني؟

هنوز هم گمان مي كنم پاييز است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

دفتر عشق :

دلم را به سنگ كوبيدي

تا شايد اين قصه بميرد

صد پاره شد دلم

ولي هر پاره از آن خود قصه اي شد ...

كاريعشقاتور :

اگه كسي دستهات رو گرفت ... قلبت لرزيد... عجله نكن ... شايد بابا برقي باشه ...

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥

 

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ...

 گفتم : اگه بارون نيومد چي ؟

گفتي : اگه چشمهاي قشنگ تو بباره... آسمون گريش مي گيره ...

گفتم : يه خواهش دارم ... وقتي آسمون چشمام خواست بباره ... تنهام نزار...

 گفتي : رو چشم

 حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دوردورا نشستي داري بهم مي خندي...

 دفتر عشق :

اگر در سينه به جاي يك قلب صد قلب داشتم ... مي گذاشتم تو هر صد قلب را به جرم عاشقي از سينه ام بيرون بكشي... در مذهب عاشقان " قرباني شدن داوطلبانه " اولين شرط عضويت است....

كاريعشقاتور :

 اسمتو روي كوه نوشتم ... ريزش كرد ...

 روي آب نوشتم ... بخار شد...

 روي كاغذ نوشتم ... آتش گرفت ...

 روي قلبم ...

برو بابا اينم اسمه كه تو داري !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥

 

انگار دیروز بود... اولین باری که تو را دیدم. چقدر مغرور جلوه می نمودی . اما

 غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از

 شوق دیدارت... قلبم را هیجان فرا می گرفت . تنها کسی که هرگز از

 دیدارش خسته نمی شدم تو بودی ... گاهی غمگین و گاهی شاد بودی .

 ای کاش قدر سکوتم را که نشانه ی دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه

 عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی

 رسید . نمی دانم ... شاید زندگی همین است ... یک فریب ساده آنهم از

 دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برای خودش نمی خواستم.

 اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است. اینک منم

 تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده ....

دفتر عشق :

همیشه در بچگی دختر ها عاشق عروسک ها هستند و پسرها عاشق

 مردان غول پیکر ... ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می

 شوند دختر ها عاشق مردان غول پیکر می شوند و پسرها عاشق

 عروسکها...

 ها...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

هنگامی که :

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که :

بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم؟

گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم...

گاه:

يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم...

گاه :

يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند...

گاه :

يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...

 

دفتر عشق:

چوب کبريت های نيم سوخته

و چشم هايی ...

در حسرت دوباره ديدنت

به امتحانش می ارزيد

ولی ای کاش

قصه های زمان کودکی

بر اساس واقعيت بود !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین

 

لبخند وجودم را به اسارت گرفتی. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را

 

 از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را

 

 زنده کردی. تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک

 

 کردی...

 

و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد .

 

 اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد .

 

کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...

 

 تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم...

 

آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت

 

 دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فروریختن

 

 اشک هایم به دست غربت می سپارم ...

 

ای مقدس ! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....

 

 

دفتر عشق:

تخته سنگی می بینی از یک کوه خاموش

 

و با خود می گویی :

 

خلقتشان این چنین است !

 

اما اگر کمی مهر بورزی

 

خواهی دید که مردها

 

آتشفشان ایده های عاشقانه اند !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

فرق من وتو:

گفتی عاشقمی...می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت

 می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به

 کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم...

 گفتی تا ابد تو قلب منی... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه

 بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم... گفتم اما اگه تو بری با

یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم... گفتی... گفتم...

حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟ نه !!!

فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی و من راستشو می گفتم...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

من تمنا کردم که تو با من باشی...

و تو گفتی هرگز... هرگز...

پاسخی سخت و درشت...

و مرا غصه اين هرگز کشت...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو جيبم ولی جا نشد...

در کيفمو باز کردم ولی جا نشد...

تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق ولی جا نشد...

بنابراين يه خونه براش گرفتم ولی جا نشد...

با خودم گفتم : يه باغ! آره ! ولی جا نشد...

حتما تو کره زمين جا می شه ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو قلبم ... حالا ديگه جاش خوبه خوبه...

تازه می فهمم اين که می گن دل آدم می تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعنی چی.

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

چون عشق را در دفترم نوشتم... ديگر نتوانستم آن را پاک کنم... نشد...

سه نکته را در قالب سه درس آموختم:

درس اول: بيهوده عشق را روی کاغذ اسير نکن و به صلابه نکش که اسيرت می کند و به صلابه ات می کشد...

درس دوم: چون عشق را در گوشه ای نوشتی سعی بر پاک کردن آن مکن که نمی توانی... پس اسيريت مبارک...

درس سوم: چون که اسير شدی و به قفس افتادی نمير... بمان و دنيا را از درون قفس تماشا کن... دنيا از ديد يک زندانی ابدی تماشاييست...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

فاتح قلب ها می شوی

و آن گاه که طبق محاسباتت

عاشق تر از شما بر زمين وجود ندارد...

به بهانه ی مهربانيت تو را رها خواهند کرد!

اين هم يکی از سياه چاله های تستی

در مبحث نامعادلات عاشقانه است !!!

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤

 

از من پرسيد به خاطر چه کسی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو... ولی با اين حال به او گفتم به خاطر هيچ کس...

از من پرسيد پس به خاطر چه زنده ای؟ با اينکه دلم داد می زد به خاطر دل تو... ولی با اين حال با بغضی غمگين به او گفتم به خاطر هيچ چيز...

اين بار من از او پرسيدم تو به خاطر چه کسی زنده هستی؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به من گفت:

به خاطر کسی که به خاطر هيچ زنده است...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

 

بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت....

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد...

بعد از رفتنت آسمان چشمانش خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت...

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد. کسی فهميد که تو نام مرا از ياد خواهی برد. کسی از پشت پنجره آرام و غريب گفت تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر نمی دانم چرا؟

شايد به رسم عادت پروانگيمان باز برای شادی خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

 

سالهاست که عشقم را در صندوقچه ی غبار آلود قلبم پنهان ساختم و کليد اين صندوق را در بطری تنهايی نهاده و به دريای بی پايان اميد شناور نموده ام تا شايد مسافری با زورق مهتاب و با کوله باری از محبت آن را از آب برگيرد و نياز نامه ام را بر خواند و به ياريم بشتابد.

آری اينگونه ثانيه ها را می شمارم و در حسرتکده ی غريب خود به انتظار  می نشينم...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

 

من غم فروش بی خانمانم...

عشق را نمی شناسم...

خاکستر پروانه ی سوخته بالم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم...

ديوانه ی زنجير گسسته ام و آرامش نمی يابم...

من مرغکی اسير در دام تنهاييم و باده ی خوشبختی ام بر خاک ريخت...

و پروانه ی عشق ناشکوفايم هراسان از آغوشم گريخت و برايم فقط سوزها و گدازها و اشک ها و ناله های ياس آلود باقی ماندند تا در شبهای سياه و تاريک ؛ مرا در دامان پر مهر و محبت بی پايانشان نوازشم کند...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤

 

با هزار و يک ترفند...

شاخه گلی مصنوعی را

در ميان گلهای شاداب گلدانت

پنهان کردم.

و بر دفتر خاطراتت نوشتم:

تو را دوست خواهم داشت

تا زمانی که آخرين گل پژمرده شود!!!

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

 

تمام حجم خيالم از تو لبريز است...

خيالم کوچک نيست...

تو بزرگی...                      

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤

 

آمد و بر صفحه ی قلبم نوشت تردید و رفت...

نسخه ای از جنس دلتنگی پیچید و رفت...

تا بگویم رفتنش را هیچ کس باور نکرد...

این سخن را از درخت آرزویم چید و رفت...

شاخه ی گل را گرفت و با غمی بویید و رفت...

چشم در چشمش برایش گریه می کردم ولی

او فقط بر اشک های ساکتم خندید و رفت...

 

دفتر عشق:

تکه های قلبم را

با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی

نداشته باشد اما...

برای لحظه ای می توانی

گرمای عشق واقعی را

در دستانت حس کنی!!!

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤

 

روزی که می رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که می رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و سالها گذشته و من یاد تو را در کوچه های باریک رود خانه می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...

 

دفتر عشق:

عشق تنها مرضی است که میکروبش از طریق چشم وارد می شود ...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ،۱۳۸٤

 

نوشتم چشم بعدش چند نقطه

نگاهی گرم بعدش چند نقطه

نوشتم قلب ...قلبی صاف و روشن

و آهی سرد بعدش چند نقطه

نوشتم عشق...عشقی پرتلاطم

و راهی دور بعدش چند نقطه

و روحی پاک پر زد تا کران ها

نوشتم روح بعدش چند نقطه...

دفتر عشق:

تو را به دادگاه خواهند کشيد

شايد به حبس ابد محکوم شوی

جزئيات جنايتت معلوم نيست

اما

اثر انگشتت را

روی قلبی شکسته يافته اند!!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤

← صفحه بعد