انگار دیروز بود... اولین باری که تو را دیدم. چقدر مغرور جلوه می نمودی . اما

 غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از

 شوق دیدارت... قلبم را هیجان فرا می گرفت . تنها کسی که هرگز از

 دیدارش خسته نمی شدم تو بودی ... گاهی غمگین و گاهی شاد بودی .

 ای کاش قدر سکوتم را که نشانه ی دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه

 عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی

 رسید . نمی دانم ... شاید زندگی همین است ... یک فریب ساده آنهم از

 دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برای خودش نمی خواستم.

 اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است. اینک منم

 تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده ....

دفتر عشق :

همیشه در بچگی دختر ها عاشق عروسک ها هستند و پسرها عاشق

 مردان غول پیکر ... ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می

 شوند دختر ها عاشق مردان غول پیکر می شوند و پسرها عاشق

 عروسکها...

 ها...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

هنگامی که :

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که :

بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم؟

گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم...

گاه:

يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم...

گاه :

يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند...

گاه :

يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...

 

دفتر عشق:

چوب کبريت های نيم سوخته

و چشم هايی ...

در حسرت دوباره ديدنت

به امتحانش می ارزيد

ولی ای کاش

قصه های زمان کودکی

بر اساس واقعيت بود !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤


 

تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین

 

لبخند وجودم را به اسارت گرفتی. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را

 

 از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را

 

 زنده کردی. تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک

 

 کردی...

 

و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد .

 

 اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد .

 

کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...

 

 تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم...

 

آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت

 

 دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فروریختن

 

 اشک هایم به دست غربت می سپارم ...

 

ای مقدس ! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....

 

 

دفتر عشق:

تخته سنگی می بینی از یک کوه خاموش

 

و با خود می گویی :

 

خلقتشان این چنین است !

 

اما اگر کمی مهر بورزی

 

خواهی دید که مردها

 

آتشفشان ایده های عاشقانه اند !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤