انگار دیروز بود... اولین باری که تو را دیدم. چقدر مغرور جلوه می نمودی . اما غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از شوق دیدارت... قلبم را هیجان فرا می گرفت . تنها کسی که هرگز از دیدارش خسته نمی شدم تو بودی ... گاهی غمگین و گاهی شاد بودی . ای کاش قدر سکوتم را که نشانه ی دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی رسید . نمی دانم ... شاید زندگی همین است ... یک فریب ساده آنهم از دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برای خودش نمی خواستم. اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است. اینک منم تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده .... دفتر عشق : همیشه در بچگی دختر ها عاشق عروسک ها هستند و پسرها عاشق مردان غول پیکر ... ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوند دختر ها عاشق مردان غول پیکر می شوند و پسرها عاشق عروسکها... ها...
هنگامی که :
تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم
چرا ناراحت باشم؟
وقتی که :
بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم
چرا غرق شادی نباشم؟
گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم...
گاه:
يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم...
گاه :
يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند...
گاه :
يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...
دفتر عشق:
چوب کبريت های نيم سوخته
و چشم هايی ...
در حسرت دوباره ديدنت
به امتحانش می ارزيد
ولی ای کاش
قصه های زمان کودکی
بر اساس واقعيت بود !!!
تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین
لبخند وجودم را به اسارت گرفتی. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را
از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را
زنده کردی. تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک
کردی...
و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد .
اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد .
کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...
تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم...
آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت
دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فروریختن
اشک هایم به دست غربت می سپارم ...
ای مقدس ! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....

دفتر عشق:
تخته سنگی می بینی از یک کوه خاموش
و با خود می گویی :
خلقتشان این چنین است !
اما اگر کمی مهر بورزی
خواهی دید که مردها
آتشفشان ایده های عاشقانه اند !!!
