در صفحه اول زندگی نوشتم عشق...

نوشتن چه زيباست...

در صفحه دوم زندگی نوشتم غروب عاشقانه...

نبود بنويسی چه غمناک...

کی سوال می کنند برای چه زنده ای؟

من برای زندگی تو را بهانه می کنم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤


 

امشب بغض شکوه هایم ترکیده است ومی خواهم شرح سکوت را برایت بنگارم. التهاب روزهای انتظارم را... خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را. پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار. لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم... شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند. گفتی : " وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم." هنوز هم آسمان آبی و غروب دریا غرق در سکون. باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است. گفتی عشق از تبار بارانست و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست وقتی که پرستو ها افسانه ی کوچ را روایت می کنند و وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند. گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو. به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام. یادت هست ؟ عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر. گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است... بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است . پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و رنگین کمان آرزو بیا... پس از آنهمه ثانیه ها دقیقه ها روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد. بیا تا بر روی خواب خاک ...بر روی آب ...بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنوبسیم بنویسیم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است.

بنویسیم که بوسه همرنگ آه است ...محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است.

بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست.

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم.

تو گل نرگس بهارم بودی هستی و خواهی ماند...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤


 

سفر غريبی داشتم توی اون چشم زلالت

سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت

يه دل ساده و عاشق کوله بار سفرم بود

عشق تو مثل يه سايه همه جا هم سفرم بود...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤


 

مدتی است کوير لبهايم رنگ لبخند را از ياد برده اند و باران همنشين ديرين آسمان چشمانم شده است.

آه! مدتی است گلواژه های مهربانانه ی عشق و محبت را از ياد برده ام و در کوچه پس کوچه های قلبم مهربانی را گم کرده ام.

آری ! مدتی است عطر حضور تو را در کنار خود احساس نمی کنم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤


 

از کسی که برايش می مردم

پرسيدم:

که چقدر دوستم دارد؟

جوابم را با عاشقانه ترين

کلمات دنيا داد:

خيلی زياد...

به اندازه ۳۴ کيلومتر اسکناس ۲۰ هزار ريالی!!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤


 

می بينی سکوتم را؟ می بينی درماندگيم را؟ می بينی نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ می بينی ديگر رويای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟ می بينی نگاهم چه سرد بر ديواره ی هميشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟ می بينی؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگی هايم را ندارد. ديگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است که توان گريستنم نيست. می بينی دستهايم سردتر از هر زمانی عکس نداشته ات را مسح می کند؟ می بينی؟

هنوز هم گمان می کنم پاييز است و قرار است تو بيايی... بهار هم نتوانست برای من پاييز را به پايان برساند...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤