به تو نامه مي نويسم

اي عزيز رفته از دست

اي كه خوشبختي پس از تو

گم شد و به قصه پيوست

اي هميشگي ترين عشق

در حضور حسرت تو

اي كه مي سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مي نويسم

نامه اي نوشته بر باد

كه به اسمت چو رسيدم

قلمم به گريه افتاد...

دفتر عشق :

هر شب در آرزوي آمدنت ستاره ها را مي شمارم .

مي آيي ...

مي دانم كه مي آيي اما صد افسوس كه قدم در روياي من نمي گذاري...

كاريعشقاتور :

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ...

فكر نكن ياد تو بودم كار نداشتم ول مي گشتم ...

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥

 

مي بيني سكوتم را؟ مي بيني درماندگيم را ؟ مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟ مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟ مي بيني ؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند ... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست... مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح مي كند؟ مي بيني؟

هنوز هم گمان مي كنم پاييز است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

دفتر عشق :

دلم را به سنگ كوبيدي

تا شايد اين قصه بميرد

صد پاره شد دلم

ولي هر پاره از آن خود قصه اي شد ...

كاريعشقاتور :

اگه كسي دستهات رو گرفت ... قلبت لرزيد... عجله نكن ... شايد بابا برقي باشه ...

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥

 

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ...

 گفتم : اگه بارون نيومد چي ؟

گفتي : اگه چشمهاي قشنگ تو بباره... آسمون گريش مي گيره ...

گفتم : يه خواهش دارم ... وقتي آسمون چشمام خواست بباره ... تنهام نزار...

 گفتي : رو چشم

 حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دوردورا نشستي داري بهم مي خندي...

 دفتر عشق :

اگر در سينه به جاي يك قلب صد قلب داشتم ... مي گذاشتم تو هر صد قلب را به جرم عاشقي از سينه ام بيرون بكشي... در مذهب عاشقان " قرباني شدن داوطلبانه " اولين شرط عضويت است....

كاريعشقاتور :

 اسمتو روي كوه نوشتم ... ريزش كرد ...

 روي آب نوشتم ... بخار شد...

 روي كاغذ نوشتم ... آتش گرفت ...

 روي قلبم ...

برو بابا اينم اسمه كه تو داري !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥

 

انگار دیروز بود... اولین باری که تو را دیدم. چقدر مغرور جلوه می نمودی . اما

 غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از

 شوق دیدارت... قلبم را هیجان فرا می گرفت . تنها کسی که هرگز از

 دیدارش خسته نمی شدم تو بودی ... گاهی غمگین و گاهی شاد بودی .

 ای کاش قدر سکوتم را که نشانه ی دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه

 عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی

 رسید . نمی دانم ... شاید زندگی همین است ... یک فریب ساده آنهم از

 دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برای خودش نمی خواستم.

 اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است. اینک منم

 تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده ....

دفتر عشق :

همیشه در بچگی دختر ها عاشق عروسک ها هستند و پسرها عاشق

 مردان غول پیکر ... ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می

 شوند دختر ها عاشق مردان غول پیکر می شوند و پسرها عاشق

 عروسکها...

 ها...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

هنگامی که :

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که :

بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم؟

گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم...

گاه:

يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم...

گاه :

يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند...

گاه :

يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...

 

دفتر عشق:

چوب کبريت های نيم سوخته

و چشم هايی ...

در حسرت دوباره ديدنت

به امتحانش می ارزيد

ولی ای کاش

قصه های زمان کودکی

بر اساس واقعيت بود !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین

 

لبخند وجودم را به اسارت گرفتی. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را

 

 از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را

 

 زنده کردی. تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک

 

 کردی...

 

و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد .

 

 اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد .

 

کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...

 

 تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم...

 

آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت

 

 دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فروریختن

 

 اشک هایم به دست غربت می سپارم ...

 

ای مقدس ! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....

 

 

دفتر عشق:

تخته سنگی می بینی از یک کوه خاموش

 

و با خود می گویی :

 

خلقتشان این چنین است !

 

اما اگر کمی مهر بورزی

 

خواهی دید که مردها

 

آتشفشان ایده های عاشقانه اند !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

فرق من وتو:

گفتی عاشقمی...می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت

 می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به

 کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم...

 گفتی تا ابد تو قلب منی... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه

 بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم... گفتم اما اگه تو بری با

یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم... گفتی... گفتم...

حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟ نه !!!

فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی و من راستشو می گفتم...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

من تمنا کردم که تو با من باشی...

و تو گفتی هرگز... هرگز...

پاسخی سخت و درشت...

و مرا غصه اين هرگز کشت...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو جيبم ولی جا نشد...

در کيفمو باز کردم ولی جا نشد...

تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق ولی جا نشد...

بنابراين يه خونه براش گرفتم ولی جا نشد...

با خودم گفتم : يه باغ! آره ! ولی جا نشد...

حتما تو کره زمين جا می شه ولی جا نشد...

پس گذاشتمش تو قلبم ... حالا ديگه جاش خوبه خوبه...

تازه می فهمم اين که می گن دل آدم می تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعنی چی.

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

چون عشق را در دفترم نوشتم... ديگر نتوانستم آن را پاک کنم... نشد...

سه نکته را در قالب سه درس آموختم:

درس اول: بيهوده عشق را روی کاغذ اسير نکن و به صلابه نکش که اسيرت می کند و به صلابه ات می کشد...

درس دوم: چون عشق را در گوشه ای نوشتی سعی بر پاک کردن آن مکن که نمی توانی... پس اسيريت مبارک...

درس سوم: چون که اسير شدی و به قفس افتادی نمير... بمان و دنيا را از درون قفس تماشا کن... دنيا از ديد يک زندانی ابدی تماشاييست...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

فاتح قلب ها می شوی

و آن گاه که طبق محاسباتت

عاشق تر از شما بر زمين وجود ندارد...

به بهانه ی مهربانيت تو را رها خواهند کرد!

اين هم يکی از سياه چاله های تستی

در مبحث نامعادلات عاشقانه است !!!

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤

 

از من پرسيد به خاطر چه کسی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو... ولی با اين حال به او گفتم به خاطر هيچ کس...

از من پرسيد پس به خاطر چه زنده ای؟ با اينکه دلم داد می زد به خاطر دل تو... ولی با اين حال با بغضی غمگين به او گفتم به خاطر هيچ چيز...

اين بار من از او پرسيدم تو به خاطر چه کسی زنده هستی؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به من گفت:

به خاطر کسی که به خاطر هيچ زنده است...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

 

بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت....

بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد...

بعد از رفتنت آسمان چشمانش خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت...

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...

و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد. کسی فهميد که تو نام مرا از ياد خواهی برد. کسی از پشت پنجره آرام و غريب گفت تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر نمی دانم چرا؟

شايد به رسم عادت پروانگيمان باز برای شادی خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

 

سالهاست که عشقم را در صندوقچه ی غبار آلود قلبم پنهان ساختم و کليد اين صندوق را در بطری تنهايی نهاده و به دريای بی پايان اميد شناور نموده ام تا شايد مسافری با زورق مهتاب و با کوله باری از محبت آن را از آب برگيرد و نياز نامه ام را بر خواند و به ياريم بشتابد.

آری اينگونه ثانيه ها را می شمارم و در حسرتکده ی غريب خود به انتظار  می نشينم...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

 

من غم فروش بی خانمانم...

عشق را نمی شناسم...

خاکستر پروانه ی سوخته بالم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم...

ديوانه ی زنجير گسسته ام و آرامش نمی يابم...

من مرغکی اسير در دام تنهاييم و باده ی خوشبختی ام بر خاک ريخت...

و پروانه ی عشق ناشکوفايم هراسان از آغوشم گريخت و برايم فقط سوزها و گدازها و اشک ها و ناله های ياس آلود باقی ماندند تا در شبهای سياه و تاريک ؛ مرا در دامان پر مهر و محبت بی پايانشان نوازشم کند...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤

 

با هزار و يک ترفند...

شاخه گلی مصنوعی را

در ميان گلهای شاداب گلدانت

پنهان کردم.

و بر دفتر خاطراتت نوشتم:

تو را دوست خواهم داشت

تا زمانی که آخرين گل پژمرده شود!!!

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

 

تمام حجم خيالم از تو لبريز است...

خيالم کوچک نيست...

تو بزرگی...                      

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤

 

آمد و بر صفحه ی قلبم نوشت تردید و رفت...

نسخه ای از جنس دلتنگی پیچید و رفت...

تا بگویم رفتنش را هیچ کس باور نکرد...

این سخن را از درخت آرزویم چید و رفت...

شاخه ی گل را گرفت و با غمی بویید و رفت...

چشم در چشمش برایش گریه می کردم ولی

او فقط بر اشک های ساکتم خندید و رفت...

 

دفتر عشق:

تکه های قلبم را

با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی

نداشته باشد اما...

برای لحظه ای می توانی

گرمای عشق واقعی را

در دستانت حس کنی!!!

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤

 

روزی که می رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که می رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و سالها گذشته و من یاد تو را در کوچه های باریک رود خانه می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...

 

دفتر عشق:

عشق تنها مرضی است که میکروبش از طریق چشم وارد می شود ...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ،۱۳۸٤

 

نوشتم چشم بعدش چند نقطه

نگاهی گرم بعدش چند نقطه

نوشتم قلب ...قلبی صاف و روشن

و آهی سرد بعدش چند نقطه

نوشتم عشق...عشقی پرتلاطم

و راهی دور بعدش چند نقطه

و روحی پاک پر زد تا کران ها

نوشتم روح بعدش چند نقطه...

دفتر عشق:

تو را به دادگاه خواهند کشيد

شايد به حبس ابد محکوم شوی

جزئيات جنايتت معلوم نيست

اما

اثر انگشتت را

روی قلبی شکسته يافته اند!!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤

 

در صفحه اول زندگی نوشتم عشق...

نوشتن چه زيباست...

در صفحه دوم زندگی نوشتم غروب عاشقانه...

نبود بنويسی چه غمناک...

کی سوال می کنند برای چه زنده ای؟

من برای زندگی تو را بهانه می کنم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤

 

امشب بغض شکوه هایم ترکیده است ومی خواهم شرح سکوت را برایت بنگارم. التهاب روزهای انتظارم را... خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را. پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار. لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم... شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند. گفتی : " وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم." هنوز هم آسمان آبی و غروب دریا غرق در سکون. باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است. گفتی عشق از تبار بارانست و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست وقتی که پرستو ها افسانه ی کوچ را روایت می کنند و وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند. گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو. به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام. یادت هست ؟ عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر. گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است... بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است . پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و رنگین کمان آرزو بیا... پس از آنهمه ثانیه ها دقیقه ها روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد. بیا تا بر روی خواب خاک ...بر روی آب ...بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنوبسیم بنویسیم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است.

بنویسیم که بوسه همرنگ آه است ...محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است.

بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست.

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم.

تو گل نرگس بهارم بودی هستی و خواهی ماند...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤

 

سفر غريبی داشتم توی اون چشم زلالت

سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت

يه دل ساده و عاشق کوله بار سفرم بود

عشق تو مثل يه سايه همه جا هم سفرم بود...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤

 

مدتی است کوير لبهايم رنگ لبخند را از ياد برده اند و باران همنشين ديرين آسمان چشمانم شده است.

آه! مدتی است گلواژه های مهربانانه ی عشق و محبت را از ياد برده ام و در کوچه پس کوچه های قلبم مهربانی را گم کرده ام.

آری ! مدتی است عطر حضور تو را در کنار خود احساس نمی کنم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤

 

از کسی که برايش می مردم

پرسيدم:

که چقدر دوستم دارد؟

جوابم را با عاشقانه ترين

کلمات دنيا داد:

خيلی زياد...

به اندازه ۳۴ کيلومتر اسکناس ۲۰ هزار ريالی!!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤

 

می بينی سکوتم را؟ می بينی درماندگيم را؟ می بينی نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ می بينی ديگر رويای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟ می بينی نگاهم چه سرد بر ديواره ی هميشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟ می بينی؟

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگی هايم را ندارد. ديگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است که توان گريستنم نيست. می بينی دستهايم سردتر از هر زمانی عکس نداشته ات را مسح می کند؟ می بينی؟

هنوز هم گمان می کنم پاييز است و قرار است تو بيايی... بهار هم نتوانست برای من پاييز را به پايان برساند...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤

 

در انتهای کوچه کودکی زير برگ های سوخته از آفتاب تابستان گور عشق من پنهان است. مدفن احساسی که بايد فراموشش کرد و به ياد نياورد که با همراهی اش می شد کفش های سفر را پوشيد و از کوچه باغ ها با کوله بار خيسی از خاطرات گذشت ... در آنسوی افق با اميد زندگی کرد... صورت عاطفه را بوسيد و به صداقت لحظه وصال پيوست. اين سهم من از زندگيست . بارش تند و زودگذر عشق بر خاک تفته جوانی من که جز نابودی ناکامی و دلهره يادگار ديگری از خود به جای نگذاشت. کاش عمر من به کوتاهی عمر ارزوهايم باشد. آخر آن روز که قصه ما به نقطه تلاقی عشق و امتحان رسيد من باختم و او برد زيرا آنکه دل می بازد در هر صورت بازنده است...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 

تو اگر میدانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی آهای تو

چرا تنهایی ........

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

خدایا کسی را با کسی آشنا مگردان

گر می کنی جدا مگردان

یا که او با من نمی شد آشنا

یا نمی کردی مرا از او جدا   
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

زندگی ممکن نیست

باید از عشق گذشت

باید از خاطره ها خالی شد

باید از سرخی خورشید گریست

انتظار ممکن نیست

راه بازگشت برایم دور است

آسمان سرختر از جامه من پوشیده است...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

اولش فکر نمی کردم دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشاشو خورده باشه

اولش گفتم یه حس یا یه احترام ساده س

بعدش دیدم عشقه آخه اندازه اش زیاده

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

سالهای زیادی است که در کلاس درس روزگار معلم ادبیات سعی کرد تا من شاگرد را قانع کند

که عقل و دل موصوف و صفت هستند

اما بعد از این همه سال حرف معلم ریاضی را قبول کردم

چون تازه یاد گرفتم که عقل و دل همان دو مجموعه افراز شده از وجودم هستند که هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند

یا به قول معلم ریاضی اشتراکشان تهی است

پس چه بهتر است که از آن دو اجتماع بگیریم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام کسی که تو دلم درخشید

من دیگه دوست ندارم ببخشید

من واسه اون کسی که دوس ندارم

نمی تونم شاخه گل بیارم

بین تو و اون روزا کلی فرقه

تو آسمونت کلی رعد و برقه

نه مهربونی نه واسم می خندی

هر دری رو من می زنم می بندی

کو اون همه شعرای عاشقونه

کی بود بهم می گفت سلام بهونه

از چشم من افتادی نازنینم

دوس ندارم دیگه تو رو ببینم

اگه دلت همین حالا بشکنه

بهتر از آوارگیای منه

من کسی رو می خوام که عاشق باشه

اول و آخرش شقایق باشه

من کسی رو می خوام که نیس مث تو

پشیمونم دوست ندارم برو

پشیمونی گرچه نداره سودی

خوب شد که فهمیدم بدی به زودی

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

عزيزم باور کن دوست دارم...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

 

 

عشق درمان درد دو فرد است: عاشق و معشوق

 

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤

 

وقتي اعتبار و آينده ات را

در ميان 4 گزينه

جست و جو مي كني

اين نكته را فراموش نكن

كه براي ماندن در قلب اطرافيانت

نيازي به درصد هاي بالا نداري

دوست پشت کنکوری من !!!

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤

 

بياييد در نامه هايمان برای خداوند

کلمات را صادقانه بنويسيم

چون او خوب می داند

که چه وقت *نماز*

اشتباه چاپي* نياز* می شود...

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤

 

 

 

در دشت های کوچک عشق و امید که به وسعت آسمان پر ستاره ی افکار من است گام بر می دارم و زمزمه می کنم که چگونه می توان تو را یافت؟ تو را از میان این همه ستاره که بی پروا,  راز نهفته در سکوت شب و سر در گریبانی روزت را جستجوگرند ؟ تو را که از رنج تمام غریبی ها به آغوش مهربان تو پناه آوردم و تپش های قلبم را همساز تو ساختم تا اگر دوباره بازی های روزگار مرا در کاخ سیاه فراموشی حبس کرد,  از وجود بی آلایشت آهنگ قلبت را به یاد داشته باشم,  ای پر خاطره ترین صدای عشق !!!

 

دفتر عشق :

تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد

و با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد

تو باور نكن اما من عاشقم !!!

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤

 

فقط يک روز

در خيابان لبخند بزن!

شايد کسی در انتظار

معجزه ای از جانب خدا باشد !!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

سايه مرگ

 امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگينی می کند مانده ام که از چه بنويسم.

از آنهايی که ديروز با من بودندو امروز رفته اند يا از تو که هميشه حرف های مرا می خوانی.

تو گمشده ای هستی که سالهاست در پی اويم. سالهاست که تو را در سکوت ديوارها و در نجابت قوها و در زيبايی آسمان جستجو می کنم.

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤

 

قفسم را بشكن

                                           و بينديش كه من

عاقبت ترك تو را خواهم كرد

 

مرغ دريايم پرواز بود

                                           پيشه من

گر ببندي پر و بالم

                                           به خدا خواهم مرد.

                   

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤

 

زندگي با همه وسعت خويش

         

         محفل ساكت غم خوردن نيست

 

         حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

 

         هوس ديدن و ناديدن نيست

 

         زندگي خوردن و خوابيدن نيست

 

         زندگي جوشش و جاري شدن است

 

         زندگي كوشش و راهي شدن است

 

از سراپرده آغاز حيات تا بدان جا كه خدا مي داند.

 

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

بيا لبخند بزنيم

بدوت انتظار پاسخی از دنيا

و بدان که روزی آن قدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند به تمام سازهايمان می رقصد

باور کن!!!

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤

 

من از تماميت ارضی يک عشق سخن می گفتم

بر فراز ويرانه های قلبم

ويرانه هايی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت

و چه کودکانه دروغ می گفتم

که شهر در امن و امان است...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

 

 

 

 

 

 

دفتر عشق :

هیچ کس تنهاییم را درک نکرد...

حتی تویی که تنها آشنای من در سرزمین خلوت و تنهایی بودی...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

دلتنگی

 

 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم .

آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم .

ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم ...

 

دفتر عشق :

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد ...

و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود ...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤

عاشقم

 

 

فرق من وتو:

گفتی عاشقمی... می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم ... گفتی تا ابد تو قلب منی ... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم ... گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم ... گفتی ... گفتم ...

حالا فکر کردی فرق ما ایناس ؟ نه !!!

فرق ما اینه که تو دروغ گفتی و من راستشو می گفتم ...

 

 

دفتر عشق :

می گریم ...

در اشک هایم تو را می بینم ...

اشک هایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند ...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤

بی تو هرگز

 

عشق یعنی سکوت... عشق یعنی حسرت شبهای گرم... عشق یعنی یاد یک رویای نرم... عشق یعنی یک بیابان خاطره...عشق یعنی چهار دیوار بیرون پنجره... عشق یعنی گفتنی با گوش کر... عشق یعنی دیدنی با چشم کور... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت... عشق یعنی آخر خط بهشت... عشق یعنی گم شدن در لحظه ها... عشق یعنی آبی بی انتها... عشق یعنی یک سوال بی جواب... عشق یعنی راه رفتن توی خواب...

اگه کسی می تونه عشقو تعبیر کنه لطفا پیام بده...  منتظرم...

 

 

دفتر عشق:

احمقانه ترین کار عالم را کردم و گفتم خداحافظ...

و عاشقانه ترین کار ممکن را تو کردی و گفتی هر چی تو بگی...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

فقط به يادم باش

 

 

ای کسی که بدون تو زندگی را با همه زیبایی هایش برای لحظه ای هر چند ناچیز هم نمی  خواهم. ای کسی که زندگی را در چشمان بهاری ات معنا می کنم. کاش می دانستی این قلب کوچک و عطش زده ام چگونه با دیدارت بال و پری برای رهایی می یابد...

بدون تو برگی در خزان زندگی ام برگی خزان دیده در بهار زندگی. برگی زرد و خشکیده که با کوچکترین تلنگری زندگی را بدرود خواهد گفت و رفتنت مانند طوفانی است که هرگز مرا بر روی شاخه باقی نخواهد گذاشت. پس با من بمان که تو تنها رویای سبز زندگی خزان دیده ام هستی...

 

دفتر عشق:

به خودت برگرد ...

به گذشته ات بیاندیش...

حالا خودت بگو : بمانم یا بروم ؟؟؟

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

باز هم دیدگانم شوق دیدار تو را دارد,  باز هم قلم شوق نوشتن نام تو را دارد...

لحظه لحظه زندگیم را با تو قسمت کردم و تنها با یاد تو دریای دلم طوفانی می شود و راه سخت زندگی را به امید دوباره با تو بودن پیمودم و حال که رفته ای تنها با یاد تو روزم را به شب می رسانم...

اولین بار تو را در کوچه پس کوچه های عشق دیدم. چهره مهربانت را به خاطر سپردم و در باغ دلم نهال عشق را کاشتم به این امید که روزی در کنارم باشی. به یاد آر روزی را که به تو گفتم هر وقت به یادت افتادم از غصه هایم برایت خواهم نوشت و در پایان به رنگ عشق امضا خواهم نمود.  و گفتم به خاطر بسپار که کلید قفس دلم دست توست . به یاد داشته باش و فراموش نکن که من همیشه منتظرت هستم.

صندوقچه خاطراتم را به تو دادم تا برایم خاطره ای بنویسی از زندگی دو کبوتر عاشق...

 

دفتر عشق:

 ازم پرسیدی :منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو؟

 گفتم زندگیم رو ...

 قهر کردی و رفتی...

 ولی نمی دونستی که خودت همه زندگی منی...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

عاشقانه ۱

وقتی من عاشق تو باشم زمین قلب زنگار گرفته اش را از جای بیرون خواهد آورد و در نقطه ای دور مدفون خواهد ساخت.

سرزمین قلب من سالهاست که در حصار اندوه و عشق تو قربانی می شود. نهایت عشق تو در کالبد روح من دمیده شده است و حال نهایت یک عاشق را چگونه می توان نادیده گرفت. این عشقی است که پایانی نخواهد داشت.

من عاشقانه ترین نغمه های یک عاشق را از برای معشوقم با تمام عشق خود سر خواهم داد و بی سابقه ترین ترانه سال را در یک حنجره با هزاران تار صوتی مملو از عشق تو روی بلندترین سکوی کنسرت قرن میان میلیون ها عاشق به عرضه خواهم گذاشت تا همگان این را بدانند که:

این همان عاشق ترین تنهاست...

 

دفتر عشق:

بایست و یکبار دیگر نگاهم کن ...

 شاید ماندی و نرفتی...

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

کلام اول

نمی دانم از کجا بنویسم و از چه بنویسم؟ از دلتنگی یا بی کسی بنویسم؟ از دنیای درونم یا پرواز پرستوی تنهایی؟ از شقایق سرمست می نویسم . از سوختن و ساختن,  از گریستن می نویسم.

دوست دارم از دشت پر از شقایق آتشین بنویسم. از زیبایی پروانه سبک بالی که نسیم را می ستاید. از گل محبت,  از سرخی لاله,  از صفای شقایق,  از پاکی مریم بنویسم. دوست دارم از یاقوت سبز وفا بنویسم. از رویای سرخ دوستی بنویسم . می نویسم,  می نویسم از ظلم و ستم های قلب های سنگدلان,  از شمعی که بی منت در سوگ پروانه می سوزد و اشک می ریزد. می نویسم از گلی که بی رحمی آن را خشک می کند. از ریا ونفاق,  از خنجر تیز پستی,  از دل تنهایم می نویسم.

 

  
نویسنده : tanhaa tarin ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤